تلخی های دوری یجور دیگه داره روی خودشو بهم نشون میده
داداش بزرگم عمل قلب باز داره ... امروز بستریش کردن ولی خواسته که من و اون خواهرم که دوریم خبردار نشیم!
ای خدای تنهایی ها دست خودت سپردمش..
آخرای اسفند قرار شد با بچه ها برم شهر خودم. مطمئنا رفتن راه به این دوری حتی با هواپیما و قطار به همراه دو بچه ی شیطون سخته ولی خودمم به یه مدت دوری از همسر نیاز دارم. هنوز دل چرکینم! چقدر سختم که کدورتها سفت و سخت به دلم میچسبند و به این راحتی ول کنم نیستن.
از بعد مسافرت تابستان هر وقت گفت دوست دارم ..گفتم دروغ نگو ...... گفتم باور نمی کنم ...... گفتم تو عمل ثابت نکردی .......
دیروزم گفت و گفتم ...... گفت طرف بزرگ ترین اشتباه ها رو می کنه و ... تو خیلی بزرگش کردی
خلاصه یه بحث کوچولو کردیم و گرفتیم خوابیدیم برا استراحت عصرونه
بیدار که شدم حرف نزدم و حرف نزد. بعد که خواست بره سرکارش گفت برات دوتا چایی ریختم و آخر شبم با یه پیتزای بزرگ اومد!
آیسانا میگه مامان خیلی وقته رو لبات خنده نمی بینم !
تصمیم گرفتم آخر شبا بجای اینکه از خودم برا الشن قصه بگم تایم کتاب خوندن رو به همونزمان موکول کنم. دیشب شروع خوبی بود. از اینکه مثل زمان آیسانا وقت نمی کنم براش کتاب بخونم ناراحتم..
مامانم تو بیمارستان بستریه ... قلبم داره از جاش کنده میشه
کاش میشد دستمو دراز کنم و ضریح مقدس وجودشو زیارت کنم
شاید تشبیه تلخی باشه صحنه ای که دیشب تو ذهنم مرور میشد
گاهی زندگی مثل بالا رفتن سخت از یک کوه بلنده که بسختی و آرام آرام یه چیزهایی رو بدست میاری تا به قله برسی و بعد اون دیگه کم کم باید کوله بار داشته هاتو همون بالا بزاری و آرا م آرام دوباره برگردی و یا داشته هاتو از دست بدی ..پایین آمدن از کوه هیچم راحت نیست چون یجورایی مثل افول می مونه!
دوباره مثل این موقع هرسال، تخیلات مسافرت داره تو ذهنم نشخوار میشه .. با هواپیما تا تهران برم بعدش تا شهرم با اتوبوس .. خوب رفت و برگشت اینجوری حداقل دو روزش تو راه میگذره ... الشن رو با خودم ببرم .. اذیت میکنه تو راه صد در صد ... نه بابا دارم برا چی برنامه ریزی میکنم پس شبا شوهرخان که سرکاره دخترکم پیشش کی باشه .....ولش کن بازم نمیشه .........
آدمی موجود عجیبی ست....
همیشه آدم منطقی بودم .......
چند روز پیش با برگ های رو به زرد شمعدانی حرف میزدم! دلواپس مرگشان بودم
مدتی ست به فنچ های دخترم علاقمند شده ام و بطرز عجیبی در حال ارتباط ساختن هستم!
" مغز امر و نهی کن تو رو هم خدا شفا بده .. شدی شبیه همین آخوندایی که پشتشون نماز خوندی"" همیشه تو بلدی چه کاری درست و اخلاقیه و چه کاری یا حرفی درست نیست بقیه شعورشون نمیرسه "" دیگه لازم نیست به من درس اخلاق بدی ".... اینا حرفای آبجی کوچیکمه که چندی پیش سر موضوعی بهم گفت! حرفایی بود که شدید منو تو فکر برد! ظاهرا دیگه از همه شون دورم و به خیال خودم کاری به کار کسی هم ندارم ولی "مغز امر و نهی کن" چالش برانگیز بود .....
تابستون که پیش خونوادم رفتم یکی از داداشام که بیشتر از بقیه دوستش دارم با خانمش حرفش شده بود و تنها در حد 5 دقیقه دیدنم اومد و تمام! دلم ازش شکست و هنوز ته ذهنم برام آزار دهنده هست که چرا .......
چجوری میشه احساسات رو مدیریت کرد و با وجود محرومیت های عاطفی ، زندگی شادی ساخت!
" در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره در انزوا روح را اهسته می خورد و می تراشد" .. مثل خوره را قبلترها خوب درک کرده ام و چشیده ام و الان شکر که خوره ای در روحم نیست که آرام آرام آن را بتراشد ولی خوب اثرات دردها و سختی ها همانقدر که آدمو قوی میکنه میتونه شکننده و آسیب پذیر هم بکنه........