یوقتایی خیلی دلم برای عشقم تنگ میشه میرم بغلش میکنم .. یکدفعه میفهمم هیچ شباهتی به اون آدمی که دوسش داشتم نداره ... سرد و یخی میشم ... یاد مادرم تو غسالخانه میوفتم .. رفتم برای آخرین بار پیشونیشو بوسیدم اما اون جنازه سرد و یخی همه حس ها رو در من کشت ... روح فرشته آرامبخش پرکشیده بود و بجاش یه تن یخی و بیروح جا مونده بودکه با بوسیدنش هیچ حسی در من زنده نشد..
آدمی دلبستگی های مختلفی داره که زندگیشو بر پایه ی اونا استوار میکنه ... بعضی ریشه ها قوی تر و نقش پررنگ تری تو زندگی آدم دارن ..
آدمی که روح و جانش با خیانت زخم خورده .. درخت تنومند زندگیش آرام و بیصدا رو به زردی و پزمردگی میره ... خیلی تلاش میکنی قوی و استوار باشی ولی ریشه هات دیگه نمی تونه یاریت کنه .....
چقدر دنیای بعد خیانت بی جاذبه ست... حباب واره .. غمباره ... خودی که قبلا به تنهایی از پس مشکلات برمیومد .. خیلی خیلی قویتر بود ولی حالا بعد اون زخم هایی که از اعتمادت خوردی، دیگه قوی بودن خیلی سخته.. یجورایی میخای کنده شی و برای همیشه بری تو غار خودت ولی ایرادش اینه که اونی که بهت خنجر زده هر روز جلو چشمته و هنوز با نقش همسر کنارته ......
درد اونیکه طلاق گرفته بیشتره یا اونیکه داره کنار بچه هاش میجنگه تا برچسب خانواده رو حفظ کنه؟؟
مینویسم شاید روزی گذر یک بانوی زخم خورده به اینجا بیوفته ....
13 سال عاشق همسرم بودم عاشق هیکلش.. سبزه بودنش .. مهربانیش .. منطقی بودنش.. دوسش داشتم و کنارش غربت برام خیلی کمرنگ بود.. همیشه شکرگذار خدا بودم که همچین همسری دارم...
راسته که عشق آدمو کور میکنه .. در واقع دوست داشتن باعث میشه دنیا قشنگ تر دیده بشه ...
روزی که با پیامک بهم گفت قضیه مال 4..5 سال پیشه.. گاهی وقتا آدم یه کاری میکنه که نه میشه پاکش کرد نه میشه ازش گذشت .. اینکه با زن داداشم ارتباط چتی داشته پیام های عاشقانه و .. رد و بدل کردن. سرکار بودم با دهن روزه داشت قلبم از جا کنده میشد ..
انکار شدید.. رفتارهای غیرمعقولانه ..بیخوابی شبانه.. حس سیر شدن از دنیا و خیلی چیزای دیگه تو جسم و روحم رخنه کرد..
قضیه مال چند سال پیش بود و عملا دیدن حال و روز بد همسر در اون سالها دست و بالم رو برای اقدام جدی سست می کرد......
هر زن خیانت دیده ای قشنگ میتونه درک کنه که چجوری قلبش هزار تیکه میشه .. به معنای واقعی آتیش میگیره .. چه افکار کشنده ای سراغت میان .. اینکه عاشقش بودم اینکه طرف دوم زن برادرم بود و زندگی اونا هم بهم ریخته بود داغم رو هزار برابر می کرد..
دوس داشتم با خیلیا درد و دل کنم ولی جلو خودم رو به هرشکلی بود گرفتم و ترجیح دادم داغ دلم تنها در درون خودم شعله ور باشد.. دوس داشتم خانوادش بدونن ولی اینکارو نکردم..
روزی چندین بار با افکار و احساسات مختلف شکنجه شدم ولی انتخابم سکوت بود .. سکوتی که معجزه آسا بود... دویدن در دل سیاه شب آتش درونمو کمتر می کرد ...... و نوشتن باعث میشد سکوتم حفظ بشه..
یکسال طول کشید تا خودمو کم کم رها کردم.. هرچند کسی که از عزیزش خیانت میبینه یه زخم خورده ست که جاش و دردش تا ابد میمونه ..
بهرحال انتخابم در کنار بچه ها ماندن و آرامششان بود.. .هرچند طلاق آسان ترین راه رهایی بود.. بارها و بارها بهش فکر کردم ولی انتخاب من خودخواهی نبود .. تاوانشم به جان خریدم...
عکس های دونفره رو خیلی دلم میخاست پاره کنم ولی فقط برای همیشه جمعشان کردم و گذاشتم جایی که چشمم بهشون نخوره ...
کس دیگه ای پستی کرده بود ولی عذاب و شکنجشو من و برادرم باید بکشیم که تنها گناهمان دوس داشتن صادقانه بود........
آبرویم حسابی پیش خواهر ها و برادرها رفت.. بخاطرش خوار و ذلیل شدم و در شهری که مایه آرامشم بود... زادگاهم بود... حس معذب بودن... گناهکار بودن بسراغم میومد و روح و روانم بهم می ریخت .........
بهرحال انتخاب من گذر کردن از این مرحله بود .. انتخاب من رهاندن افکارم بود .. انتخاب من آرامش بچه ها بود ... بدرفتاری های من با همسر رو ی رفتار و بی احترامیشان نسبت به او تاثیر داشت و من اصلا مایل به این رفتارها نبودم.....
خیلی شکستم .. درد کشیدم .. تو ذهنم جنگیدم.. نفرینشان کردم.. سپردمشان بخدا.. بهرحال انتخاب من سکوت بود...
خوب میفهمیدم حتی ادراک و تفسیر فرد خیانت دیده از وقایع محیط نادرسته ....
هرچقدر دردت بزرگ تر باشه .. اگرچه با زجر.. اگرچه با درد فراوان و به اجبار بتونی ازش رد بشی.. همونقدر روحت... افکارت بزرگ تر میشه .. پخته تر میشی.. گویند سنگ لعل شود در مقام صبر...... و من بزرگ تر شدم.....
دردهایم هستند .. افکارم گاه و بیگاه بسراغم میایند.. خودسرزنشی یا سرزنش طرف مقابل شکنجه همیشگی روزهایم هستند ...
اما انتخاب من ماندن با آرامش و در سکوت است.. بارها بخودم متذکر میشم که این افکار فقط خودتو داره شکنجه میکنه پس رهاشون کن ..
همیشه خیلی مثبت بین بودم و چوبشو خوردم.. چوب صادقانه دوست داشتن یک مرد .. چوب اعتماد.. بهرحال رنگ نگاهم عوض شد.. بتی که ازش ساخته بودم شکست.. شخصیتش ..خِردش .. افکارش ...تو چشمم خیلی سخیف شدند... اونی که باخت اول اون بود .. اونیکه تا ابد ننگ این کارباهاش خواهد بود اونه
..........
نمیدانم چند هفته از نوشتن اولیه این متن میگذره ... خوندنش دلم رو پر از آشوب و درد میکنه ........
در حال حاضر خودش هم به قرص ضدافسردگی پناه برده ......... آدم وقتی گناه ظالمانه ای میکنه به این راحتی آثارش از وجودش پاک نمیشه .........
خدایا پناه همیشگیم تویی
دلم شکسته .... زندگی در چشم هایم مرده .... ولی شاکرم .. قانعم ..... و امیدوارم به رحمت بی منتهایت
برخی چالش های زندگی آدمو تو شرایطی قرار میده که مجبور میشی خودتو بکوبی و از نو بسازی ..
دل کندن و کنار گذاشتن کسی که عاشقش بودی دقیقا مثل اینه که یه درخت بخاد دونه به دونه تارهای ریشه اشو بکنه و بندازه دور ..
خیلی خیلی دردآوره .. خیلی روزای سختی برات میشن .. ولی بعدش احساس سبکی میاد سراغت و بهبود پیدا می کنی .. راحت تر میتونی بی تفاوت باشی .. مستقل باشی ..
شاید سخت ترین قسمت ماجرا "حمله فکری" باشه .. کل روز .. اول صبح تا چشمتو باز می کنی انواع فکرای اذیت کننده و زجر دهنده ... نمیشه براحتی ازش عبور کرد .....
همچنان از سکوت هایم راضی ام ......
به برگ های مو نگاه می کردم.. نیمی از برگ ها کاملا زرد و خشکیده بودند و نیمی از آنها در سمت دیگر نیمه جان و نیمه سبز .......
خودم هم شبیه همین برگ های پاییزی شده ام!