دعای روزهای اول سال 1403 : خدایا دلم را انقدر بزرگ کن که همه غم هایت توش جا بگیرن ..
قبل فوت مادرم حس دردناک ازدست دادن عزیز را درک نکرده بودم .. احساسی که کاملا متفاوت از غم و اندوهه ....... و الان یه حس جدید دیگه رو دارم تجربه میکنم.. با این حساب غیر از غم و شادی.. خشم ، ترس و تنفر حس های دیگه ای هم هستن که ممکنه آدمی تا آخر عمر تجربه شون نکنه ... تجربه بی وفایی و یا خیانت همسر احساسی کاملا متفاوت با احساسات درک و تجربه شده قبلی است...
در دنیای عجیبی محبوس شده ام.. خیلی حرفها تو ذهنم میچرخه ... تفکرات و تخیلات و هزار تا سوال بی جواب که خوره روح و جان می شوند و ذهن را بیمار می کنند..
متوجه اشک های آخر شبم میشه و بهم میگه باید باهام حرف بزنی ولی بهش گفتم که هیچ کمکی از دستش برنمیاد و باید خودم حال خودمو خوب کنم........
اون تصویر عاشقانه و متعهدانه ای که ازش داشتم به گند کشیده شده .. اعتمادم .. امیدم.. روزهای زیبایی که میخاستم باهاش عمرمو بسر کنم ... اون بغل کردنهایی که ناب و پر از دوست داشتن بود و الان جاشو به حس های آزاردهنده داده.. دوستت دارم گفتن هایی که بوی تعفن گرفته ...
امید و دلخوشی زندگیم برباد رفته..
باید یک من جدید بسازم .......... وای بر دل تنهای صبور .. پرد رد ..ظلم دیده .......
غم عجیبی ته دلم نشسته .. هوای مادرم به سرم زده ... هوای رفتن سر مزارش
حس نوشتن رو خیلی وقته از دست دادم هرچند خوب میدونم که با نوشتن میشه خودتو از قید خیلی حس ها آزاد کنی..
یکسال و چهار ماه از رفتن مادر میگذره . هنوزم هر روز صبح با یادش بلند میشم و شبها موقع خواب بهش فکر میکنم .. یجورایی به پذیرش رسیده ام و اینکه غم ها رو باید با شادی و خوشی جایگزین کرد و الا اختاپوس غم تو کل وجودت رخنه میکنه ... چه خوبه که یک مادر هستم و خودم رو مسئول شادی خونواده ام میدانم و خوب میدانم روزی که حالم بد باشه براحتی روز سه نفر دیگه رو هم خراب میکنم...
در زمینه همسر دارم رو خودم کار میکنم احساس میکنم خیلی براش کم میزارم و به این آگاهی رسیدم که بطرز غیر واقع بینانه ای توقع دارم کامل و بی نقص رفتار کنه و حرف بزنه .. به این آگاهی رسیدم که من خودم خیلی عیب و ایراد دارم تو رفتارم ... ولی ازش انتظار دارم روزهای خوش زندگی ...روزهای جوونی و روزهایی که بچه ها همچنان کوچیک هستند بیشتر در کنارمون باشه و انقدر با کار خودشو از نا نندازه ولی ظاهرا تو این زمینه مسیرمون از هم جداست ..شاید خصلت مردانه اش و خرج و مخارج بالا تو این زمینه بی تاثیر نیست ولی در هر صورت یوقتایی ازش خیلی رنجیده خاطر میشم..
زندگی در غربت همچنان رنگ و بوی خودشو داره ... خیلی وقته یجورایی از زندگی بریده ام از وابستگی ها ..... دور بودن ها کار خودشو کرده ... آخر هفته های بدون دید و بازدید و بچه هایی که باید یجورایی بتونی حال و هواشونو خوب کنی ........ بعد رفتن مادر مرگ شیرین تر شده برام نه اینکه بخام بممیرم نه ولی هراسی ندارم واقعا خدا خیلی به من لطف داشته و چیزی نیست که حسرت به دلش باشم.......
خواهرم نیمه شهریور مهاجرت کرد ..خواهری که خیلی باهم دوست بودیم ...
دلم میخاد یه شغل آزاد داشته باشم .. یه شهر آروم و باصفا .. حداقل طبیعتی باشه برای نفسی تازه کردن ..
خدایا شکر بابت آگاهی هایی که بهم دادی .. شکر بابت همسر خوبم و بچه هایی که روح و جان منند..
سکوت و آرامش رفیق های بامرام و التیام بخش روزهای سخت زندگی